الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

464

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

( 1 ) در شيون كردن جنّيان بر حضرت سيد الشهداء عليه السّلام ابن قولويه روايت كرده است از ميثمى كه : سه تن كوفى به آهنگ يارى حسين عليه السّلام بيرون شدند در دهى كه شاهى نام داشت فرود آمدند دو نفر ديدند يكى پير و ديگرى جوان و سلام كردند پير گفت : من مردى از جنّيانم و اين برادرزادهء من است خواست يارى اين مظلوم كند و من چيزى به خاطرم مىرسد . جوانان انسى گفتند : آن چيست ؟ گفت : بپرّم و خبر او را براى شما بياورم تا با بصيرت برويد . گفتند : نيكو رأيى است . گفت : آن روز و شب غائب گشت و فردا بيامد آوازى شنيدند و كس را نديدند مىگفت : و اللّه ما جئتكم حتّى بصرت به * بالطّفّ منعفر الخدّين منحورا و حوله فتية تدمى نحورهم * مثل المصابيح يطفون الدّجى نورا و قد حثثت قلوصى كى اصادقهم * من قبل ان تتلاقى الحرّد الحورا فعاقبنى قدر و اللّه بالغه * و كان امرا قضاه اللّه مقدورا كان الحسين سراجا يستضاء به * اللّه يعلم انّى لم اقل زورا مجاورا لرسول الله في غرف * و للوصىّ و للطيّار مسرورا يكى از آنان جوانان انسى جواب داد : اذهب فلا زال قبر انت ساكنه * الى القيمة يسقى الغيث ممطورا و قد سلكت سبيلا كنت سالكه * و قد شربت بكأس كان مغرورا و فتية فرّغوا للّه انفسهم * و فارقوا المال و الاحباب الدورا ( 2 ) سبط در تذكره گويد : مداينى از مرد مدنى نقل كرده است كه گفت : چون حسين عليه السّلام روانهء عراق گرديد من هم به اميد آنكه به خدمت او برسم بيرون شدم چون به ربذه رسيدم مردى ديدم نشسته گفت : يا عبد اللّه گويا به يارى حسين عليه السّلام خواهى رفت ؟ گفتم : آرى . گفت : من نيز همين خواهم اندكى اينجا باش كه من رفيق خويش را فرستاده‌ام اكنون بازآيد و خبر بياورد ؛ پس ساعتى نگذشت كه رفيقش آمد گريان ، آن مرد پرسيد خبر چيست ؟ گفت : « و اللّه ما جئتكم . . . » . « به خدا سوگند نزد شما نيامدم تا او را در طف ديدم هر دو گونه‌اش خاك‌آلوده و نحر شده و برگرد او جوانانى بودند از گلويشان خون مىريخت مانند چراغ بودند كه از تاب رخسار تاريكى را مىزدودند من شتران خويش را به شتاب راندم شايد به ايشان رسم پيش از اينكه